شمس الدين حافظ

631

سفينه حافظ ( فارسى )

27 آن كيست كه دل نهاد و فارغ بنشست * پنداشت كه مهلتى و تاخيرى هست گو ميخ مزن كه خيمه مىبايد كند * گو بار منه كه بار مىبايد بست 28 من با كمر تو در ميان كردم دست * پنداشتمش كه در ميان چيزى هست [ 1 ] پيداست كه از ميان چو بربست كمر * تا من ز كمر چه طرف برخواهم بست 29 چاهى به زنخدان پرىرخساريست * نامش نبرم كه زير آن اسراريست چه راز براى دانه بسيار كنند * يك دانه و يك چاه عجايب كاريست 30 در كوى تو بىخانه ترا ز ما كس نيست * نزديك تو بيگانه‌تر از ما كس نيست در سلسلهء طره‌ات آويخته‌ام * زان‌روى كه ديوانه‌تر از ما كس نيست 31 شب رفت بپايان و حكايت باقيست * شكر تو بگفتيم و شكايت باقيست گستاخى ما ز حد برون رفت ولى * المنّة للّه كه عنايت باقيست 32 آن ترك پرىچهره كه قصد جان داشت * مانند پرى چهره ز من پنهان داشت گفتم دهن تنگ تو گويى هيچست * گفتا كه از اين هيچ طمع نتوان داشت 34 ماهم كه رخش روشنى خور بگرفت * گرد خط او چشمهء كوثر بگرفت دلها همه در چاه زنخدان انداخت * وانگه سر چاه را بعنبر بگرفت 35 زلفين تو پيچ و خم و تاب از چه گرفت * و ان چشم خمارين تو خواب از چه گرفت چون هيچ كسى برگ گلى بر تو نزد * سر تا قدمت بوى گلاب از چه گرفت 36 از باد صبا دلم چو بوى تو گرفت * بگذاشت مر او راه كوى تو گرفت « 1 » اكنون ز من خسته نمىآرد ياد * بوى تو گرفته بود خوى تو گرفت

--> [ 1 ] پاورقى - يكتائى رباعى 28 و 34 را از سلمان ساوجى و 30 و 31 را از عماد فقيه مىداند - رباعى 33 در زير كليشه مربوطه در صفحه 632 مىباشد . ( 1 ) مرحوم سعيد نفيسى رباعى ( 36 ) را از مقصود هروى مىداند .